X
تبلیغات
ریحــــانه

ریحــــانه

دکتر شریعتی

مردها در گسترهَ عشق، به وسعت غیر قابل توجه نامردند!!

برای اثبات کمال نامردی آنان، تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن،احساس می کنند مَردند...!!!

تا وقتی که قلب زن عاشق نشده، پست تر از یک سگ ولگرد، عاجزتر از یک فقیر،و گداتر از همه ی گدایان ساحره، پوزه بر خاک و دست تمنّا به پیشش گدایی می کنند...؛

امّا همین که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد، به یکباره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جستجو می کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0:18  توسط خـــــــان دایـــــــــی  | 

هیچی

چرا از من گذشتي خيلي ساده
تو كه دونستي مرد پياده
جونيشو پاي عشق تو داده
هه هه هه
شنيدم گفتي از عاشقي سيرم
نگفتي با خودت من يه وقت مي ميرم
حالا حق دل و از كي بگيرم
هه هه هه
چرا از من گذشتي بي تفاوت
نه انگار عشقي بود نه روزگاري
نه پائيز و زمستون نه بهاري
چه جور دلت اومد تنهام بذاري
آخه دلت اومد تنهام بذاري
چه جور دلت اومد تنهام بذاري

****
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنها و غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام


تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم

من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارم را بسته ام


بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم


من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم

من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم

****
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنــی لطافت گم شدن در نـــرمی عشق

زنـــدگی یعنی دویدن بی امـــان در وادی عــشق

رفتــــن و آخــــر رسیــــدن بر در آبـــادی عشـــق

می توان هـــر لحظه هر جا عاشـق و دلداده بودن

پر غـــرور چون آبشــــاران بودن اما ســـاده بــودن

می شـــود اندوه شـــب را از نگاه صبــح فهمیـــد

یا به وقت ریـــزش اشــک شادی بگذشــته را دید

می توان در گریــــه ابــر با خیال غنـــچه خوش بود

زایـــش آینـــــده را در هر خــــزانی دید و آســــود

****
اون روزا ما دلی داشتیم

واسه بردن جونی داشتیم

واسه مردن کسی بودیم

کاری داشتیم

پاییز و بهاری داشتیم

تو سرا ما سری داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم



کسی آمد که حرف عشق با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست

یه عمری راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباش بی ستاره

دل ما رفته مهمانی

به یک دریای طوفانی

باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 0:30  توسط خـــــــان دایـــــــــی  | 

اینم واسه تو







ببین کدومش اندازته 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:14  توسط خـــــــان دایـــــــــی  | 

(دکتر علی شریعتی)




دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …


****

آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر هم هستیمان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

****

… نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را …

****

چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد… این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد.

 وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 14:30  توسط خـــــــان دایـــــــــی  | 

کوچـــــه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:7  توسط خـــــــان دایـــــــــی  | 

شروع به کــــار

درود بر همگـــــــــی

امیـــدوارم حالتون خوب باشه

شب اول یکــــی از بهتــــرین دوستام "" سودابــــــه جـــــــون "" رو پیدا کردم

امیــدوارم به زودی همتــــون رو پیدا کنم و برتون گردونم

چـــــون خیلی باهاتون کـــــار دارم

قبلا درباره برنامه " بفرمایــــــید شـــام " صحبت میکردیــم

ایــــن سری میریم سراغ سریال " عشق ممنـــــوع " و بعد میریم سراغ بفرمایــــــید شـــــام "

البتـــه اگه همگـــــی موافق بودیـــــن



دوستتــــــــون دارم

خوش باشیـــــــــد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 15:33  توسط خـــــــان دایـــــــــی  | 

بفرمایید شام

خوب یکم بیشتر از خودم بگم تا بعضی ها که یادشون نیست منو به یاد بیارن

من خــــان دایــــی هستم که پارسال وبلاگ داشتم و از برنامه بفرمایید شام وبلاگم رو اداره میکردم

اینم یک راهنمایی اساسی به اون دسته از دوستان گلی که آلزایمر شدید دارن

مثل خودم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 16:3  توسط خـــــــان دایـــــــــی  | 

درود بر همگی

سلام دوستای عزیزم

من دوباره برگشتـــــــم

سعی دارم این سری بیشتر از قبل در خدمتتون باشم

امیدوارم این بار هم مثل دفعه های قبل من رو یاری بدین تا یک وبلاگ خوب

برای همه راه اندازی کنیم



از همگی متشکــــــــرم
دوستتون دارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 15:44  توسط خـــــــان دایـــــــــی  |